دوم. شیء و اثر

الف- شیء یا موجود یعنی آن چیزی که معدوم مطلق نیست.اشیاء گستره وسیعی دارند که نازلترین آن شیء محض یا همان «شیء خشک و خالی» است. و اما یک پرسش مهم: شیئیت شیء به چیست؟

ب-سه تعبیر مختلف از شیئیت شیء که در تاریخ تفکر غرب تا به امروز قوت و قدرت یافته و از فرط استفاده آنها را بدیهی فرض کرده‌اند:
1-  تعریف شیئیت شیء به جوهر دارای اعراض. این تعبیر از شیء به ظاهر با ساختار زبان مطابقت دارد. با نظر به ساختار جمله و مقایسه آن با ساختار شیء مطابق با این تعبیر گفته می‌شود که در یک جمله مفروض موضوع با جوهر، و محمول با عرض متناظر‌است. این تعبیر از شیئیت شیء، نحوه دریافت آدمی از شیء را با نظر به ساختار جمله به ساختار خود شیء تعمیم می‌دهد.


1-1.  و اما کدام یک از این دو، ساختار جمله یا بنای شیء، اول و اساس دیگری‌است؟ هیچکدام. حقیقت آن است که این هردو و نسبت متقابل آنها «000 از منشاء اصیل‌تر مشترکی بر می‌آید.» [10] براستی اگر ما از پیش بنای شیء را درنیافته باشیم از کجا می‌توانیم بدانیم که جمله چه چیز را تصویر می‌کند؟!


1-2.  تعریف شیء به جوهر دارای اعراض اگر هم جامع باشد، مانع نیست چراکه نمی‌توان به کمک این تعریف، شیء محض و حقیقی را از غیر آن جدا نمود.

1-3. پس این مفهوم از شیء که بر هر چیز و در هر زمان صدق می‌کند به ذات شیء راه نداشته (...بلکه به آن تاختن می‌برد.)


2-  شیء به مثابه وحدت شتات داده‌های حسی. یعنی مجموعه آنچه که از یک شیء به حس درمی‌یابیم.

2-1. این تعبیر از شیئیت شیء نیز همانند تعبیر قبلی آنچنان درست و بدیهی می‌نماید که نمی‌تواند حقیقی باشد.

2-2. تجربه حسی ما از یک شیء مفروض آن را همچون یک شیء واحد بر ما عرضه می‌کند نه هزاران تجربه حسی منفرد.

2-3. ز جمیع محسوسات به ما بس نزدیکتر خود چیزهاست.»

2-4. شیء در تعبیر اول از تن بسیار دور و در تعبیر دوم بدان بسیار نزدیک می‌گردد، و در این میانه خود شیء‌است که از دست می‌شود.

 

3-شیء به مثابه ترکیب ماده و صورت. سختی و پایندگی یک شیء به ماده آن است و انسجام و ثبات آن به صورت.


3-1. در این تعبیر شیء آنگونه که هست بر ما پدیدار می‌گردد.

3-2. و همانقدر بر اشیای طبیعی صدق می‌کند که بر ابزارها.

3-3. تمییز ماده از صورت تا کنون در نظریه‌های زیبایی‌شناسی همچون مفهومی راهنما عمل کرده است اما

3-3-1. این واقعییت دلیل بر موجه بودن این تعبیر نیست و نیز

3-3-2. دلیل بر آن نیست که این مفاهیم اصولا به حوزه هنر و کار هنری تعلق داشته باشند و دست آخر اینکه

3-3-3. دامنه گسترش این مفاهیم بسی بیشتر از حوزه زیبایی‌شناسی است.

 

3-4. اما خواستگاه ترکیب ماده و صورت کجاست؟ در شیئیت شیء یا در اثریت اثر؟

3-4-1. کارایی یا سودمندی مشخصه اصلی شیء است، چونان یک ابزار.

3-4-2. پس «موجود را از ماده و صورت عبارت دانستن در ذات ابزار است که جایگاه دارد.»

 

3-5. ابزار موجودی است میانه شیء محض یا خشک و خالی و اثر هنری. از آن جهت که چیزی است ساخته و پرداخته شده همچون یک جفت کفش که در گوشه‌ایی رها شده به شیء خشک و خالی می‌ماند. و از آن جهت که محصول دست انسان است به اثر هنری شباهت دارد. و اما اثر هنری از آن رو که موجودی است درخود و مکتفی به ذات شیء محض را ماننده است.

 

3-6. پس ابزار به حکم آن‌که متصف است به وصف چیزی نیمی چیز است و از آن بیشتر و به حکم آن‌که اکتفا به ذات کار هنری را ندارد، نیمی کار هنری است و از این کمتر است.»


3-7. اما از آن‌جا که ابزار برزخ میان شیء و اثر است چه بسا وسوسه شویم که ابزار بودن (یعنی ترکیب ماده و صورت) را مفتاح فهم هرچه غیر آن است اعم از شیء خشک و خالی و اثر و خلاصه همه چیز بدانیم. برای مثال بگوییم که شیء خشک و خالی ابزاری است که اسقاط شده و کارایی خود را از دست داده است. که اگر چنین است :

3-8. شیء را عبارت از ماده و صورت دانستن نیز همچون دو تعریف دیگر بر شیئیت شیء تاختن می‌برد.

 

پ-پس مفاهیم رایج، مستعمل و نخ نما را کنار بگذاریم و بگذاریم که موجود خود با ما سخن بگوید و بگذاریم تا آن در ذات خود بیارمد.«چیز نمودار نیامدنی به سرسختانه‌ترین وجهی از آن که بر تفکر دیدار بنماید پرهیز می‌کند. آیا نه آن است که درست همین پرهیز خشک و خالی [از دیدار نمودن]، این در خود آرمیده بودن تأویل‌ناپذیر لازم ذات چیز است؟ پس آیا نباید همین حیث غریب و بسته بودن، آشنای تفکری شود که می‌کوشد تا چیز را بیندیشد؟ اگر چنین باشد، نباید راه چیز بودن چیز را به قسر و جبر بگشاییم.

 

ت. تاریخ تفسیر شیء که نمایانگر تقدیری‌است که تفکر غربی مطابق با آن تا کنون وجود موجود را به اندیشه درآورده است ضمنا خود اشارتی‌است. برتری تفسیر شیء به ماده و صورت بر دیگر تفاسیری که گفته آمد تصادفی نیست و نشان از آن دارد که نخست می‌باید ابزار بودن ابزار را جویا شویم. شاید که شیئیت شیء را نیز از رهگذر آن دریابیم.


ث. اما ابزار بودن ابزار به چیست؟ در این میان شیوه ما در نزدیک شدن به این پرسش توصیف ابزار است آنگونه که هست بی استناد به هیچ نظریه فلسفی.


1-  ابزاری را برمی‌گزینیم. برای مثال یک جفت کفش روستایی. و بدان می‌نگریم. تابلوی ون‌گوگ درست چنین تصویری را از یک جفت کفش روستایی شاید متعلق به یک زن کشاورز به دست می‌دهد.


1-1. از این ابزار برای پوشاندن پا استفاده می‌شود. این را از پیش نیز می‌دانستیم. ابزار بودن ابزار به کارایی آن است. در ابزار بودن ابزار است که ابزار آن است که هست. «هر چه کم‌تر زن کشاورز به کفش بیندیشد و یا به آن نگاه کند و یا حتی فقط آن را حس کند، بیشتر کفش، کفش است [یا کفش کفش‌تر است]».


1-2. وگرچه این تابلو تنها یک جفت کفش کشاورز را در فضایی نامشخص به تصویر می‌کشد با این همه: «در دهانه تاریک درونسوی پوسیده‌ی پوزار خشک شده است خستگی گام‌های کار. در سنگینی خشن پوزار، سختی گام‌های کند، در طول شیارهای هماره همانند و تا دوردست گسترده‌ی کشتگاهی که بر فراز آن باد خزان وزان است، انباشته شده است. نمناکی و سرشاری خاک بر چرم نشسته است. خلوت کوره‌راه، به گاه فرود شامگاهان، به زیر تخت کفش خزیده است. در کفش ندای خاموش زمین طنین‌انداز است، با بخشش آرام دانه برس و درخودشکستگی بی‌وجه آیش دور از معبر زمستانه. در این ابزار جای گرفته‌است، بی‌شکایت از نان اندیشیدن، بی‌گفتار شادمان شدن از باز هم برآوردن نیاز، تشویش زایش و لرزش از هول مرگ.» و در میابیم که:


1-2-1. این ابزار به زمین تعلق دارد و در عالم کشاورز نگاه داشته می‌شود.

1-2-2.و از این تعلق داشتن نگاه داشته شده است که ابزار خود، در خود آرمیده، بر‌می‌آید.»

1-2-3. ابزار بودن ابزار به کارایی آن‌است و کارایی وابسته وجود ذاتی ابزار در تمامیت آن. و این را استواری گویند. به برکت این استواری است که«ابزار، زن کشاورز را به نیوشایی ندای خاموش زمین بار داده است.» و او از دنیای خود خاطر جمع است. پس


1-2-4. برای زن کشاورز و امثال او عالم و زمین تنها در ابزار است که حاضر است. و

1-2-5. کارایی ابزار وابسته استواری آن است. ابزاری که در گوشه‌ایی افتاده است فاقد این استواری است و چیزی است در حد یک ابزار خشک و خالی. غیاب استواری، عادی شدن ملال‌آور ابزار را به دنبال دارد. اما این عادی شدن تنها شأن وجودی آن را نشان می‌دهد. ولی هنوز این کارایی است که به چشم می‌آید. و تو گویی که ابزار همان صورتی‌است که بر ماده‌ایی نقش زده‌اند. ولیک «ابزار بودن ابزار اصل و منشأ دورتری دارد. و ماده و صورت و تمایز آن، سرآغازی دارد ژرف‌تر.»

1-2-6. آرام ابزار در خود آرمیده، به استواری آن است.» [19] در این آرام حقیقت ابزار نهفته است.

 

ج-ابزار بودن ابزار را دریافتیم نه از راه توصیف یا توضیح یک جفت کفش واقعی که در برابر خود قرار داده باشیم. بلکه آن را در مواجهه با اثر ون‌گوگ دریافتیم. نقاشی با ما سخن گفته است.


چ-نقاشی ون‌گوگ حقیقت ابزار [در اینجا یک جفت کفش روستایی] را ناپوشیده می‌دارد. ناپوشیدگی التئیا است. اثر هنری مأوا و مجلای حقیقت است. در اثر هنری حقیقت موجود خود را در کار نشانده است. و نشاندن به قیام آوردن است.موجود در اثر هنری به نور وجودش قیام می‌یابد.پس


ح-ذات هنر عبارت است از خودرا-در-کار-نشاندن حقیقت.