پرسش های سقراطی علیرضا شفاه از ما

توضیح:
متن زیر را علیرضا شفاه عزیز برای محمد ملاعباسی نوشته است. علیرضا فکر آهنگینی دارد. آهنگین یعنی استوار، منظم و البته دلنشین!

هو الحق

«مسئله‌ی من همان جایگاه عقل در پیروی است»

هیچکداممان حق ندارد نسبت به این پرسش ها با عجله پاسخی برای خود یا دیگران فراهم کند:

1- آیا اخلاق مقدم بر عقل یا مستقل از آن است؟

‌أ. آیا تجویز پیروی کورکورانه و غیر کورکورانه از پیشوا و امام و ... تجویزی اخلاقی است؟

2- چرا احکام اخلاقی در میان جوامع و در تاریخ همان جوامع یکسان نبوده؟

‌أ. آیا با نوعی پیشرفت اخلاقی نظیر پیشرفت علمی مواجهیم؟ آیا پیشرفت عقل چنین رقم زده؟

‌ب. آیا مشرک و کافر بی اخلاقند؟

‌ج. آیا راست است که گفته اند «فتوت» نظام اخلاقی اعراب جاهلی بوده است؟

‌د. آیا حقیقت دارد که ایدئولوژی نازیسم نظمی به شدت اخلاقی بوده است و کمونیزم هم؟ آیا مطمئنیم که برتری آمریکا در این بود که نظام اخلاقی ملایم تری داشت؟ یعنی آیا آمریکا فاسق است؟

‌ه. آیا فاسق و کافر و مشرک مختلفند؟ آیا بیرون از دایره ی جامعه¬ی دینی فسق قابل اطلاق است؟ آیا آمریکا فاسق است؟

‌و. چرا ورنر یگر در تحلیل درخشان خود از پایدیای یونانی، اخلاق را بنیاد غایی جامعه ی یونانی میگیرد؟ وچرا آنرا از شئون نحوه ی حیات طبقه ی اشراف می شمرد؟

3- برکنار بودن یا نبودن دامان تفکر از بحر سیاست به چه معناست؟

‌أ. آیا سیاست نوعی دغل بازی است؟ آیا با اهوای بنی بشر می تواند جامعه را تدبیر کند؟ آیا حقیقت هوای نفس با نظم سازگار است؟ آیا نظم عالم جدید متکی به هوای نفس مردمان آن است؟ آیا عالمان عالم مدرن می توانند با پیروی از اهوای نفس علم و تکنیک را پیش ببرند؟ آیا امروز سیاست تشبه به علم کرده است؟ آیا این تشبه با پیروی از هوای نفس جمع می شود؟ اگر آری، آیا سیاست مداران از هوای نفس خود پیروی می کنند یا آنها نگهبانان هوای نفس انسان در حیث جمعی آن هستند؟ آیا آنها در این راه دشواری و رنج و تعبی بیش از آدمهای معمولی اعم از مومن و فاسق و کافر و مشرک و ... متحمل نمی شوند؟ چه چیز آنها را تا این پایه به نگهبانی از اهواء نفسانی مردمان مقید (متّقی!) کرده است؟ آیا این یک نظم اخلاقی است؟ آیا غرب این نظم را عین حق و حقیقت نمی داند؟ آیا تفکر فلسفی غرب با این نظم تناسب دارد؟ هنر و علم و تکنیک و قدرت غرب چطور؟ آیا آن اخلاق یک استنتاج منطقی از فلسفه غرب است یا برعکس آن را راه می برد؟ پس آنها به چه معنا با هم تناسب دارند؟

‌ب. آیا سیاست و اخلاق می توانند ره آموز فلسفه باشند؟ آیا جایی هست که ملتقای اخلاق و تفکر باشد؟ آیا سیاستمدار می تواند در قامت متفکر ظهور کند؟ یا برعکس؟ آیا تفکر می تواند به هیچ اخلاقی دامن نزند و در حقیقتش با حقیقت هیچ سیاستی شریک نباشد؟ آیا این بدان معناست که مقام متفکر لاجرم مقام ایدئولوگ، روشنفکر یا حتی سیاستمدار است؟

‌ج. آیا اخلاق می تواند برای تفکر خطر آفرین باشد؟ آیا مخالفت کمونیستها با فیلسوفان غیر مارکسیست و مخالفت لیبرالیسم با مارکس به زیان تفکر بوده؟ آیا مخالفت جمهوری اسلامی با وبر و مارکس به تفکر زیان رسانده؟ آیا هواداری کمونیستها از مارکس برای تفکر مفید فایده بوده؟ چرا هوسرل می گفت «پدیدار ورای مخالفت و موافقت می ایستد»؟ آیا شیء و «نظم اشیا» بی فکر سرپاست؟ آیا نظم جز از آگاهی مجلای ظهور دارد؟ آیا میان نظم و تفکر ربطی هست که جز به بهای گریز از مخالفت و موافقت با نظم فاش نمی شود؟ آیا می توان به تفکر زیان رسانید؟ آیا می توان به تفکر فایده رسانید؟ آیا تنها تفکر است که می تواند به ما فایده برساند؟ فایده ی تفکر چیست؟ آیا می توان از تفکر محروم ماند؟ آیا گرفتاری در تجویزهای اخلاقی ایدئولوژی ها می تواند ما را محروم از تفکر کند؟

آیا شعار آزادی بیان جهان را به دیدار تفکر برده یا از آن محروم کرده؟ آیا این یک شعار ایدئولوژیک و شعار یک ایدئولوژی است؟ آیا ازلی است و تا ابد خواهد ماند؟ آیا تاریخ چنانکه می گویند تاریخ ستیزه ی شهیدان راه آزادی با سیاستمداران محروم از تفکر است؟ آیا می توان برای آمدن تفکر سیاستگذاری کرد؟ اگر سیاستمدارانی که چنین تدبیری در مشت خردش داشته باشد نبود یا در راس نبود آیا راهی برای به وجود آوردنش هست؟ آیا چنانکه پوپر میگوید باید علیه چنین جوامع دور از تفکری متوسل به سلاح و زور نظامی شویم؟ آیا راهی برای خروج از عسرت هست؟ آیا متفکر می تواند از تفکر را مخفی نگاه دارد؟ آیا متفکر صاحب فکر است؟ آیا متفکر در چنگال فکر است؟ آیا تفکر جان متفکر را بر هم میزند و آشفته احوالش می کند؟ آیا تفکر شهر متفکر را نیز بر هم می زند و به آشوب می کشد؟ آیا هگل بر حق بود که آتن را افلاطون از هم پاشید؟ آیا ایران را تفکر غربی به آشوب کشانیده؟ آیا می توان این آشووبها را با سیاست مهار کرد؟ آیا خمینی متفکر بود یا سیاستمدار؟ آیا به پند او که «غرب را فراموش کنید» می توان عمل کرد؟ آیا این یک پند اخلاقی است؟ انشاء است؟ آیا خودش غرب را فراموش کرده بود؟ چرا خود اینهمه آرام بود؟ آن آشوب چگونه دامنش را نگرفت؟ چرا فردید اینهمه آشفته بود؟ آیا می توانست غرب را فراموش کند؟ آیا ما می توانیم؟ چرا فردید به ایدئولوژی بدل شده است؟ آیا خمینی ایدئولوژی داشت؟

نسبت ایدئولوژی و تفکر چیست؟ آیا می توانیم سخن متفکران جامعه ی خود را با گوشی غیر از گوش نیوشای ایدئولوژی و اخلاق و سیاست بشنویم و با چشمی غیر آن بخوانیم؟ چرا برخی طرفداران ایدئولوژیک خمینی، ایدئولوژی فردیدی را می پسندند و برعکس؟ آیا همه باید متفکر باشند؟ در غیر اینصورت آیا ظهور تفکر در جامعه صورت اخلاقی و هنری و سیاسی پیدا می کند؟ آیا ما فقط متفکران را به دادگاه ایدئولوژی می بریم؟ آیا همواره شاعران در زمانه ی عسرت می زیسته اند؟ آیا روزی بوده که سیاست جای خود را می شناخته و متعرض متفکر نمی شده؟ آیا پیگرد ملاصدرا پیگردی سیاسی بود؟ آیا تفکر ملاصدرا و ابن سینا نظم جامعه ی صفوی را رقم زده بود؟

ضمیمه: آیا می توان از عمل سیاسی و اخلاقی برکنار ماند؟

‌د. آیا تفکر فیلسوف (متفکر) راهنمای عمل اوست؟ آیا فلسفه فیلسوف را پریشان می کند و در عین حال می سازد؟ آیا همین کار را با شهر فیلسوف می کند؟ آیا این آشفتگی ها مانع عقل معاش نیست؟ آیا ما را خمینی به آشوب کشیده؟ چرا مالزی و ترکیه و حتی عربستان سعودی اینهمه آرام اند؟ آیا عقل معاش ما و نظم شهر ما به خوبی آن بلاد هست؟

‌ه. آیا کشتن آدم بد است؟ آیا قصاص بد است؟ آیا کشتن تروریستها بد است؟ آیا اندیشه ای مروج پرهیز از هرگونه خشونت، خود می تواند برکنار از خشونت بماند؟ چرا بوداییها پنجاه و دو هزار مسلمان و آمریکاییها (مسیحیان لیبرال) بین ششصد هزار تا پنج و یک دهم میلیون نفر عراقی را به دیار باقی فرستاده اند؟ آیا عمل آمریکاییها در کشتن تروریستها نامشروع است؟ عمل بشار اسد چطور؟ آیا ما در موافقتمان در مواجهه با عمل اخلاقی در آن شریک می شویم؟ آیا در نظم مقتضی آن عمل هم ؟ با سکوت و مخالفت هم می توان شریک شد؟ آیا می توان عالمی نداشت؟ آیا پوپر اشتباه میکرد که اخلاق مسئول خشونت است؟ آیا عمل پوپر در مخالفت با افلاطون یک عمل اخلاقی بود؟

آیا می توان اخلاق و خشونت را مهمل گذاشت؟ شما با اسد و اعمالش مخالفید یا موافق؟ آیا سکوت آسان است؟ چه چیز سکوت را دشوار می کند؟ چرا ما این قدر دستهایمان را می شوییم؟ آیا شستن دستها بعد از اجابت مزاج چنانکه برخی می گویند جنبه های روانی هم دارد؟ آیا ما اینهمه نیاز به تمیز شدن داریم؟ خودمان را از چه چیز پاک می کنیم؟تا زانو همگی در خون نیستیم؟ این جهان تازه ای است یا ما راه های تازه ای برای تبعات روانی خشونتهایمان یافته ایم؟ آیا راست است که ما به اینجا هبوط کرده ایم؟ منظور فرشتگان از گفتن اینکه «اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء؟» چه بود؟ خدا چه می دانست که فرشته نمی دانست؟ آیا خشونت بد است؟ آیا می توان هنگام ارتکاب خشونت شرمنده و پشیمان نبود؟ آیا این ویژگی بی وجدانهاست؟ چرا بسیجیها مشتاق قتال بودند و حتی پیامبران؟ آیا می توانیم مشتاق کشتن صهیونیستها باشیم؟ آیا جمهوری اسلامی... ؟ آیا ما را فریفته اند؟ آیا سربازان حسن صباح و بسیجیان خمینی در یک وضعیتند؟ آیا این شباهت بی اهمیت است؟ آیا برای اشتیاق به کشتن صهیونیستها نیاز به پیروی کورکورانه داریم؟ آیا راهی میان مخالفت با کشتن تروریستها و مخالفت با کشتن مردم به دست تروریستها هست؟ آیا راست ااست که برای شروع جنگ تصمیم یک طرف کافی است؟ آیا راهی هست که ایران و اسراییل به مرگ نظامیان یکدیگر راضی نباشند؟ آیا مخالفت با هردو کودکاه و حتی ابلهانه نیست؟

درسگفتارهای زیباشناسی یونان و ورم- دکتر سلیمان حشمت- قسمت چهارم

به نام خدا

 (4)درسگفتارهای زیباشناسی یونان و روم- دکتر سلیمان حشمت: قسمت چهارم

کتاب: بنیان­های فلسفه در اساطیر و حکمت یونان و روم ( دکتر سلیمان حشمت نقدی بر ترجمه این کتاب نوشته­ اند.) این کتاب در مقدمه خود نقدی بر نظرگاه پوزیتیویستی این مباحث دارد و بر تصور معمول انتقاد دارد. تصور معمول این است که اول دین است، بعد فلسفه است و بعد علم است. در این مقدمه نقدی بر کتاب کورنفورد به نام از دین تا فلسفه وارد آمده است. فریزر می­گوید اول جادو و سحر است. (نویسنده کتاب شاخه زرین) بعد دین است و بعد علم است. ویتگنشتاین هم نقدی بر کتاب شاخه زرین انجام داده است. با عنوان تاملی درباره شاخه زرین فریزر.

علم به گونه­ای سراغ اشیاء می­رود و آنها را به گونه­ای که ما در آنها تصرف کنیم برای ما آشکار می­کند و این تعریف تکنولوژی است. فریزر مدعی است که انسان از گذشته به دنبال چنین چیزی بوده است. آنچه که از طریق فایرابند مخدوش شده است این است که به نوعی قائل باشند این علم زمان ندارد، مکان ندارد، ثابت است و...  کورنفورد کتابی در دهه 60 نوشته است به نام از دین تا فلسفه. هایلند در کتاب خود این کتاب را نقدی خواندنی زده است.

فلسفه خود دریونان بوجود آمد. فلسفه با یونان و میتولوژی یونانی نسبتی دارد. خود میتولوژی یونان نیز با عناصری که ما می­یابیم بی­نسبت با امت واحده نیست. در پژوهش­های پوزیتیویستی و علمی به دنبال این هستند که هر چیزی از چه چیزی گرفته شده است. همه چیز را در علت و معلول طبیعی جستجو می­کنند. باستان­شناسی و زبان­شناسی بر همین اساس بنیان گذاشته شده است. بلکه اینگونه نیست بلکه در همه اینها رشته­ای از آن حقیقت الهی پریروزی وجود دارد. خلق الله آدم علی صورته، به معنای صورت و فرم خدا نیست.

بزرگترین خطایی که انسان می­کند این است که به نوعی به دنبال جاودانگی است. مثلا در رستم و سهراب رستم می­خواهد بگوید هیچ­کسی بر من پیروز نخواهد شد. بزرگترین خطای پهلوان­ها این است. اما پهلوان­ها هرگز نمی­میرند بدین معنا که کارشان جاودانه می­ماند. خود ایزدان ارواح هستند. ابوشکور بلخی بحث­های خوبی در این زمینه دارد. ایزدان در حکم ارواحی هستند که قدرت­های بسیاری دارند و ارواح جاودانه­ اند. این عالم عالم فناست و انسان­ها فانی­اند و از جنس روح نیستند. انسان خدا گونگی بدین معناست که بعد از مرگ خداگونه می­شوند. برخی از این ادیان اساطیری قائل به مانایی ارواح نیاکان خود هستند. یا به صفات حیوانی خود را منسوب می­داشته­اند. مثل بنی کلاب یا سگ­وند. اسکندر مقدونی می­گفت پدر من مار بوده است. چنگیز هم می­گوید پدر من گرگ بوده است. یعنی این روح یک قوم بوده است و این روح جنبه الوهی یافته است. بدین معنا که پدر اسکندر به ان صفتی که ایزد مار دارد، متصف بوده است. در بین اعراب مطرح بوده است که همه این بتان از الله آمده­اند و می­توانند شفاعت کنند. چه بسا این تاثیر آیین ابراهیمی بر اندیشه­های آنان باشد. در اسم­گذاری نامشان عبدالله بوده است پس نسبت عبودیت و ربوبیت میانشان برقرار بوده است که از ادیان الهی برگرفته شده است. هنرها آمیختگی اسطوره­ای با فرهنگ مناطق مربوطه داشته­اند. انسان کامل فرم خدا نیست بلکه چیزی جز تصویر خدا نیست. امام رضا علیه­السلام در مناظره با عمران صابری.تصویر شما در آینه ...